این مطلب رو دارم نیمه های شب می نویسم، اونم بعد از یکی دو هفته کلنجار رفتن با خودم
نیاز به زمان داشتم تا ببینم کجای مسیرم
باید قطعات پازل زندگیمو (تا به اینجا)، کنار هم میذاشتم
آیا واقعاً آدم موفقیم؟ آیا از وضعیت کنونی رضایت دارم؟
تمام این بیست و چند سال رو مرور کردم
سختی هایی که بهم انگیزه دادن، آدم هایی که کنارم بودن
دشمنی هایی که روی دیگه ای از زندگی رو به من یاد دادن
از بین همه این روز ها و اتفاقات گذشتم و حالا اینجام
با یه تصمیم بزرگ توی ذهنم و البته حس تلخ دلتنگی توی قلبم
*************
وقتی همه سختی های دنیا (در مقیاس تحمل من) روی سرم هوار شده بود
وقتی امید به زندگیم روز به روز داشت کمتر می شد
درست زمانی که فریاد می زدم “کسی نیست مرا یاری کن”
همون موقع انگار همه جهان دست به دست هم دادن
یه خانواده جدید پیدا کردم به اسم “سون لرن”
خانواده ای که منو با تمام عیب و ایراداتم قبول کردن
اعتماد کردن، کنارم بودن
لحظه ای نبود که احساس کنم داخل محیط کارم
همگی از دل و جون، برای هم وقت می ذاشتیم
اغراق نیست اگه بگم، بهترین کار روی زمین رو داشتم
ولی خب، طبق نطق معروف: هر چی که خوبه، زود تموم میشه
***********
رابطه من با سون لرن و تمام همکارای درجه یکم هم بالاخره یه روزی باید تموم میشد
این همون تصمیم سختی بود که باید می گرفتم
قطاری که توی ایستگاه سون لرن توقف کرده بود، داشت به راه میوفتاد
باید به مسیرم پایبند می بودم
باید سوار اون قطار می شدم
آیا توقف بعدی جای بهتری خواهد بود؟ نمی دونم
آیا در مسیر مشکلات دیگه ای نخواهم داشت؟
بهتر نبود که می موندم؟
همه این سوال ها رو با خودم بارها و بارها تکرار کردم
و در نهایت تصمیمم رو گرفتم:
من باید رویای خودمو بسازم


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *